خسته دلان! مژده كه آمد طبيب

خسته دلان! مژده كه آمد طبيب

 

منّت خداي را عزّ و جلّ كه روكننده دست است و آبروبرنده پست؛ هر پُستي كه مي دهد موجب امتحان است و چون مي گيرد، ملا‌لآورنده بدپيشگان؛ پس در هر پُستي دو مقصود موجود است و بر هر مقصود، ميزاني حاكم.

 

از دست و توان كه برآيد كز عهده پُستش به درآيد؟!

 

آري!

 

شخص همان به كه بَرَد سود از،

پُست، بَرِ خدمت نيكو به خلق

ورنه همين پُست به روز جزا

مي شود او را چو حميمي به حلق

 

يك شب تأمل ايّام گذشته مي كردم و بر وقت هاي تلف شده تأسف مي خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب ديده مي سُفتم كه ناگه به ياد اشعار زيبا و حكمت آموز شيخ مصلح الدّين سعدي شيرازي افتادم كه در ديباچه گلستان همي آورده است:

 

«هر دم از عمر مي رود نَفَسي

چون نگه مي كنم نمان­د بسي

اي كه پنجاه رفت و در خوابي

مگر اين پنج روزه دريابي

خجل آن كس كه رفت و كار نساخت

كوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشين بامداد رحيل

بازدارد پياده را زِ سبيل

هر كه آمد عمارتي نو ساخت

رفت و منزل به ديگري پرداخت

وان دگر پخت همچنين هوسي

وين عمارت به سر نبرد كسي

يارِ ناپايدار دوست مدار

دوستي را نشايد اين غدّار

نيك و بد چون همي ببايد مُرد

خنك آن كس كه گوي نيكي بُرد

برگ عيشي به گور فرست

كس نيارد ز پس ز پيش فرست

عمر برف است و آفتاب تموز

اندكي ماند و خواجه غرّه هنوز

اي تهي دست رفته در بازار

تَرسَمَت پُر نياوري دستار

هر كه مزروع خود بخورد به خويد

وقت خرمنش خوشه بايد چيد»

 

بعد از تأمل اين معني، مصلحت چنان ديدم كه در نشيمن عزلت نشينم و دهان را از صحبت، بسته گزينم و ديگر هيچ نگويم تا روزي كه ببينم، دولت را در دست اهلش؛ همان كه او را عشق خدمت به خلق در دل باشد و ترس از خدا و قهرش در سينه. تا اين كه يكي از دوستان كه در كجاوه انيس من بود و در حجره جليس، به رسم قديم از در درآمد؛ چندانكه نشاط ملا‌عبت كرد و بساط رفاقت گسترد و بانگ همي زد به شور و سروري وصف ناشدني و اين ابيات بر لب مي راند كه:

 

اين همه چرخيد و بيافتاد سيب

نَقل شد اين بار حديثي عجيب

گشت اجابت دَمِ امّن يُجيب

خسته دلا‌ن مژده كه آمد طبيب

و:

رسيده لطف و كَرَم سرمدي

رئيس جمهور شده «احمدي»

 

في الحال دستش بگرفتم و سوگندش همي دادم به صداقت گفتار، چون ياد كرد، ديگر ترك عزلت كردم و صلا‌ي موافقت دراييدم كه صولت بَر در آرميده بود و ايام دولت در رسيده و در اين نوبت فلك ياوري كرد و بخت رهبري، و باري سروشي دلكش در گوشم پيچيد و قلم در دستم لغزيد كه اين ابيات بر صفحه كاغذ همي نگاشت:

 

ابر خردادي برآمد، موسم تيري وزيد

اشك شادي از رخ غمدار آزادي چكيد

دولتيّون در فراق پُست و منصب، بي قرار

درد دوري گر چه باشد صعب، مي بايد كشيد

گوييا ديگر گشود از بخت ما ايزد گره

چون دعا كرديم آخر صبح صادق هم دميد

«با لبيّ و صدهزاران خنده آمد گل به باغ»

از رجايي مسلكان در گوشه اي بويي شنيد

سينه اي گر چاك شد از درد بي دردي چه باك

كين زمان هر سينه را آرامش جاني رسيد

اين حكايت كز فراق عدل، من گفتم كه گفت؟

وين عنايت كز سر لطف خدا ديدم كه ديد؟

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلوم وفقير

مستمندان را ز آسايش طمع بايد بُريد

تير غيبي كارگر شد يافت دولت «احمدي»

بعد از اين ديگر نبايد خفت يا كه آرميد

هر كه در دل آرزوي خدمتي دارد به خلق

گو بيا، زيرا كه نوبت بر ضعيفان هم رسيد ...

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 30 بازدید
میلادنو

متن فوق بسیار زیبا و جاندار و پرمغز است. به خاطر قلمی چنین توانا به شما تبریک می گویم جناب محقق. ان شا’ الله موید و سربلند باشید.[لبخند]

محمد

وبلاگت كم كامنت ترين وبلاگي كه ديده ام.

مصطفی مرادی

دوباره گرانی آمد بی مسکنی وهزار مصیبت دیگه

سبز سبز

من اهل فحش دادن نیستم ولی تو هم آدم نیستی که بشه باهات درست حرف زد.تو کثافت ازصدام بدتری گه خوردی ای کسی که جل سبز پوشیده ای وفکرمی کنی جنبش سبز نیز مثل توست.شعور ودرک که نداری که بفهمی جل سبز همان اونیفورم نظامیت است ای دیوس قرمساق مادرقحبه به نظرات وارد شده نگاه کن فقط دونظر که یکی هم مخالف توست پس وزنت رابفهم

یکی

زنده باد احمدی نزاد و هرکس که اهل حق و عدالت است متن فوق العاده ایست برادر خدا نگهدارت باشه راستی خوبه اون بنده خدا اهل فحش دادن نیست و گرنه معلوم نبود...!!! خدا همه ما را هدایت کند یا علی مدد