گناه خاموشي نخبگان سياسي

گناه خاموشي نخبگان سياسي

برخي نخبگان سياسي در قبال بيانات روشن کننده رهبر معظم انقلاب سکوت معناداري پيشه کرده‌اند و نمي‌دانند که اين سکوت علامت رضايت دشمنان است نه دوستان.

 

نخبگان سياسي را از آن روي نخبه مي‌نامند که در تحولات و چالش‌هاي سياسي، توان درک صحيح وقايع، پيش‌بيني آينده و ارائه راهکار جهت تنوير افکار عمومي جامعه را داشته باشند. هر فردي که مدت زماني به عنوان يک مقام، متفکر و فعال سياسي نوعي مرجعيت سياسي در افکار عمومي جامعه داشته است چنانچه در مواجه با چالش‌هاي سياسي مهم و خطير که غوغاي خلق را برمي‌انگيزد، به گونه‌اي محافظه کارانه مهر سکوت بر لب زند و حتي از دور هم دستي بر آتش ندارد، نه تنها ديگر يک نخبه سياسي نيست؛ بلکه مرگ سياسي وي نيز فرار رسيده است. او شايد مدتي بعد با حرکتي فريبکارانه خود را در افکار عمومي جامعه جاي دهد؛ اما رهروان صديق سياست او را زنديقي بيش نمي‌دانند.

تحولات پيش آمده در کشورمان طي هفته‌هاي قبل از انتخابات و پس از آن، هر فرد هوشياري را به فکر وا مي‌دارد و سؤالات اساسي را پيش روي وي مطرح مي‌کند: چرا در حاليکه 22 خرداد تبديل به حماسه ملي شد و شور و شعور ملت را به نمايش گذاشت؛ برخي نخبگان سياسي را نه شوري بود و نه شعوري؟ چرا با وجود اينکه رهبر معظم انقلاب از مدت‌ها پيش به برخي دوستان بي‌انصاف تذکر داده بودند که انتخابات را زير سؤال نبرند باز هم بانگ آنان بلند است؟ چرا موسوي و کروبي با اينکه هيچ گونه سند منطقي مبني بر تقلب در انتخابات ندارند خواستارابطال آن شده‌اند؟ و چرا در اين راه مسير قانوني را طي نمي‌کنند و با اينکه مي‌دانند دعوت به تجمعات خياباني، غير قانوني است و سبب نفوذ تروريست‌ها و اشرار در بين جمعيت و ناامن کردن شهر مي‌شود؛ باز هم بر اين مساله تاکيد دارند؟

بسياري سؤالاتي از اين دست در ذهن مردم وجود دارد که نخبگان سياسي ديروز به آنها پاسخ نداده‌اند. آنان حتي در قبال بيانات روشن کننده رهبر معظم انقلاب سکوت معناداري پيشه کرده‌اند و نمي‌دانند که اين سکوت علامت رضايت دشمنان است نه دوستان.

مطالعه بيانات رهبر معظم انقلاب در سفر به کردستان، ديدار با نمايندگان نامزدهاي انتخاباتي و خطبه‌هاي نماز جمعه تهران نشان دهنده منويات رهبري در اين مقطع زماني و فاصله نخبگان سياسي ديروز با مطالبات معظم‌له است که در ذيل به آنها مي‌پردازيم:

 

1- يکي از محورهاي اساسي مورد تاکيد معظم‌له در سفر به استان کردستان تاکيد بر حفظ عزت ملي کشور است. ايشان ايمان ديني، عمل و ابتکار، شجاعت و وحدت و يکپارچگي مردم را از زمينه‌هاي توليد عزت ملي و حفظ آن دانستند. ايشان همچنين دلبسته و وابسته نبودن به بيگانگان را از عناصر اصلي عزت ملي ذکر کردند. معظم‌له در ديدار با نمايندگان نامزدهاي انتخاباتي (26/2/88) نُمود اين عزت ملي و وحدت ملت را انتخابات بيان کردند. بنابر اين در شرايطي که ايشان بر حفظ عزت ملي که يکي از نُمودهاي آن انتخابات است تاکيد و اصرار دارند، سکوت نخبگان در قبال تحولات جاري که اصل انتخابات را زير سوال مي‌برد، نه فقط ضربه زدن به اين حماسه ملي است بلکه رويارويي با عزت ملي مي‌باشد.

 

2- ديگر محور اساسي معظم‌له در سفر به استان کردستان، موضوع حفظ وحدت بود. هر چند ايشان در آنجا بيشتر بر وحدت اقوام و مذاهب تاکيد نمودند؛ اما وحدت ميان مسئولان و نخبگان سياسي بر سر مسائل اساسي نظام، به طريق اولي گام اوليه است که همواره در گفتمان رهبري وجود داشته است. بر همين اساس معظم‌له در ديدار با نمايندگان نامزد‌ها فرمودند: «ما بايد سعي کنيم، دقت کنيم، که انتخابات مايه‌ي انشقاق نشود؛ اين حرف اصلي من است.»(26/3/88)

 

اما رفتار نخبگان سياسي مورد بحث، با اين مساله هيچ همخواني نداشته است. مجمع روحانيون به صراحت در بيانيه شماره سه خود سخن غير مستند عده‌اي را مورد اشاره قرار داده و مي‌نويسد: «مردم مي‌گويند در انتخابات امانت‌داري نشده است و بايد انتخابات ابطال شود....» در اين بيانيه به جاي آنکه صف مردم از شورشيان جدا شود و رفتار اغتشاشگران محکوم شود، نيروهاي انتظامي که همواره به دنبال برقراري آرامش هستند، مسبب اغتشاشات معرفي شده‌اند. مجمع خود را طرفدار حقوق اين اعتراضات غير قانوني اعلام کرده است. علاوه بر اين ساير سران اصلاح طلب مستقيما در تحريک اعتراضات غير قانوني نقش داشته و اتاق فکر اين شورش‌ها محسوب مي‌شوند.

 

فاصله عميق اين افراد با مواضع رهبر معظم انقلاب از خيلي پيش روشن بود؛ اما نکته اينجاست که آنچه اينان دنبال مي‌کنند با منطق و قانون نيز ساز گار نيست. هيچ عقل سيلمي نمي‌پذيرد در حاليکه قانون جهت رسيدگي به شکايات انتخابات واضح و روشن است و يا به تعبير رهبر معظم انقلاب درخطبه‌هاي نماز جمعه «قانون در اين زمينه کامل است و هيچ اشکالي در قانون نيست... قانون، فصل الخطاب است»(29/3/88)، باز هم جهت پيگيري مطالبات مبهم و غير شفاف از تجمعات خياباني استفاده مي کنند.

 

3- رهبر معظم انقلاب در سفر به استان کردستان و ديدار با مردم بيجار (28/2/88) به يکي از مسائل کلان انقلاب اسلامي اشاره مي‌کنند و مي‌فرمايند: «ملت ايران اين حرکت عظيمي را که موجب حيرت بينندگان جهاني شد، به کمک سه عنصر اساسي انجام داد:‌ يکي اتحاد، يکي حضور و يکي آگاهي.»

 

معظم‌له اثرگذاري حرکت ملت ايران را بر ساير ملل به سبب اين عناصر مي‌دانند. بنابر اين راه حفظ انقلاب اسلامي حفظ همين عناصر است؛ اما رفتار نخبگان سياسي ديروز در تحولات امروز هر سه عنصر فوق را مورد حمله قرار داده است. در مورد اتحاد که مطالبي گذشت؛ اما در مورد حضور و آگاهي بايد گفت رفتار اين سياسيون مورد بحث، سبب شد تا حضور حداکثري و بي‌نظير مردم در 22 خرداد به نوعي در سايه اغتشاشات قرار گيرد. اين افراد با عدم موضع‌گيري در قبال اين تحرکات و تعبير اين شورش‌ها به حرکت مردمي ، مفهوم «حضور در صحنه» را آشکارا منحرف ساخته‌اند. تعبير رهبر معظم انقلاب از مفهوم حضور، مشارکت مردم در انتخابات،در سازندگي ، در عرصه هاي اقتصادي و ... است تا چشم دشمن را کور کند؛ نه حضور آشوبگرانه در خيابان ها که دل آمريکا، انگليس ، فرانسه ، آلمان و ... و خبرگزاريهاي آنان را شاد کند . در بيانيه مجمع روحانيون از اين گونه تجمعات که سبب نفوذ تروربست ها در آن و حمله به مردم مي شود، قوياً حمايت شده است.

 

از سوي ديگر رواج شايعات گسترده ، فرافکني و مغالطه از طرف جريان منتقد و سياسيون خاموش سبب شده تا آگاهي مردم تحت الشعاع قرارگيرد. ايجاد غوغا سالاري مبني بر تقلب در انتخابات و ابطال آن و حمايت مجمع روحانيون از اين غوغا سالاري، موضع گيري آشکار در قبال بيانات روشن کننده رهبر معظم انقلاب است.

 

4_ از ديگر تأکيدات مقام معظم رهبري در استان کردستان، موضوع امنيت ملي کشور بود. معظم له در بيشتر ديدارهاي خود با مردم کردستان به دسيسه هاي دشمن درپشت مرزها جهت ناامن کردن کشور اشاره فرمودند ايشان در ديدار با مردم سقز( 28/2/88) مي فرمايند: « من به طور قاطع اين ر ا مي گويم: متأسفانه در پشت مرزهاي غربي ما، آمريکايي ها مشغول توطئه اند، مشغول تروريست پروري هستند، پول ، سلاح ، سازماندهي ، تشکيلات به وسيله ي آمريکايي ها به طور مستقيم در پشت مرزهاي غربي کشور ما صرف مي شود براي موذيگري کردن و پنجه انداختن و معارضه کردن با نظام جمهوري اسلامي؛ بايد بيدار باشيم.»

 

معظم له در ديدار با نمايندگان نامزدها نيز اين مساله را يادآور مي شوند که کساني که يک طرف را عليه يک طرف تحريک مي کنند، با اصل نظام مخالفند و براي اينکه آرامش و امنيت کشور را جريحه دار کنند دست به اين کارها مي زنند. با وجود اين بيانات روشن کننده به ويژه اشاره معظم له به دسيسه هاي دشمن در آن سوي مرز و نيز آشکار شدن حمايت منافقين مزدور از آشوب هاي خياياني و اعلام آمادگي جهت کمک به اين آشوب ها ، بازهم سکوت آنان -که تا ديروز اگر نکته کوچکي را براي اصلاح مملکت ضروري مي دانستند، آن را در شيپور دميده و از عملي شدن آن به شدت ناراحت مي شدند - ادامه دارد. در حاليکه موضوع امنيت ملي کشور بسي فراتر از خواسته هاي جناحي مبهم و نامعلوم است.

 

5_ معظم له در ديدار سال گذشته با دانشجويان دانشگاه علم وصنعت به نکات مهمي اشاره فرمودند که يکي از آنها لزوم حفظ مرزهاي عقيدتي و فکري نظام بود. ( در شماره 75 نشريه تبيين اين مهم مورد اشاره قرار گرفت.) ايشان در ديدار با خانواده هاي شهيد استان کردستان ( 22/2/88) نيز به اين مساله اشاره کردند : « من از همه ي ملت ايران بخصوص از خانواده هاي شهيد ان و از همه شما عزيزان بخصوص از جوانها خواهش مي کنم با هوشياري کامل مرزهاي فکري و روحي را حراست کنيد . نگذاريد دشمن مثل موريانه اي به جان پايه هاي فکري و اعتقادي و ايماني مردم بيفتد و آنها را دچار رخنه کند، اين مهم است همه وظيفه داريم مرزهاي ايماني و مرزهاي روحي خودمان را حفظ کنيم.»

 

نخبگان سياسي ديروز و خفگان سياسي امروز از کنار اين اشارات صريح و هوشيارانه به سادگي عبور مي کنند . فارغ از اينکه اين تجعات خياباني غير قانوني را هدايت شده از خارج بدانيم يا داخل؛آيا رخنه گاهي جهت از بين رفتن مرزهاي روحي نظام محسوب نمي شود؟

 

در همين راستا معظم له مي فرمايند. « دشمن به آن نقاطي متوجه مي شود که پشتوانه استقامت ملي ماست. دشمن وحدت ملي و ايمان عميق ديني را هدف قرار مي دهد. دشمن روحيه صبر و استقامت مردان و زنان مارا هدف قرار مي دهد، اين تهاجم از تهاجم نظامي خطرناکتر است.» حمايت از معترضان که در قامت مهاجمين به قانون و نهادهاي قانوني و انقلابي ظاهر مي شوند، آيا حرکت در مسير تهاجم دشمن نيست؟

 

سکوت در قبال اين همه رفتارها که در تضاد آشکار با موازين مقام معظم رهبري است؛ يا از غفلت برمي خيزد يا از عداوت . اما اگر نخبگان سياسي مورد بحث توان درک شرايط موجود را نداشتند، مقام معظم رهبري با بيانات روشنگرانه خويش اين راه را بر آنان هموار ساخت؛ بنا براين سکوت و موضع گيريهاي مبهم و با جهت گيري حمايت از راههاي غير قانوني نشان دهنده فاصله عميق با بيانات رهبري و آب به آسياب دشمن است؛ دشمني که صرفاً از طريق نظامي وارد نمي شود.

 

حساسيت شرايط کنوني ما را وا مي دارد تا رجوعي دوباره اما عميق تر به بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامي در جمع لشکر27 محمد رسول الله که در تاريخ 20 خرداد 1375 ابراز فرمودند داشته باشيم.

 

بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامي

 

در جمع فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

(20/3/1375)

 

 

 

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم

 

[اللّهمِ‌ّ] سدِّد السِنتنا بِالصَّوابِ وَالحِکمَةِ

 

ابعاد جهاد با دشمن

 

يکي از نکات برجسته در فرهنگ اسلامي، که مصداقهاي بارزش، بيشتر در تاريخ صدر اسلام و کمتر در طول زمان ديده مي‌شود، «فرهنگ رزمندگي و جهاد» است. جهاد هم فقط به معناي حضور در ميدان جنگ نيست؛ زيرا هر گونه تلاش در مقابله با دشمن، مي‌تواند جهاد تلقّي شود. البته بعضي ممکن است کاري انجام دهند و زحمت هم بکشند و از آن، تعبير به جهاد کنند. اما اين تعبير، درست نيست. چون يک شرط جهاد، اين است که در مقابله با دشمن باشد. اين مقابله، يک وقت در ميدان جنگِ مسلّحانه است که «جهاد رزمي» نام دارد؛ يک وقت در ميدان سياست است که «جهاد سياسي» ناميده مي‌شود؛ يک وقت هم در ميدان مسائل فرهنگي است که به «جهاد فرهنگي» تعبير مي‌شود و يک وقت در ميدان سازندگي است که به آن «جهاد سازندگي» اطلاق مي‌گردد. البته جهاد، با عنوانهاي ديگر و در ميدانهاي ديگر هم هست. پس، شرط اوّلِ جهاد اين است که در آن، تلاش و کوشش باشد و شرط دومش اين‌که، در مقابل دشمن صورت گيرد.

 

 

 

آغاز مبارزه امام خميني سبب اهميت يافتن جهاد در دوران ما

 

اين نکته در فرهنگ اسلامي، نکته‌ي برجسته‌اي است، که گفتيم نمونه‌هايي هم در ميدانهاي مختلف دارد. در روزگار ما هم، وقتي نداي مقابله با رژيم منحوس پهلوي از حلقوم امام رضوان اللَّه عليه و همکاران ايشان در سال 1341 بيرون آمد، جهاد شروع شد. پيش از امام هم، البته جهاد به صورت محدود و پراکنده وجود داشت که حائز اهميت نبود. هنگامي که مبارزه‌ي امام شروع شد، جهاد اهميت پيدا کرد تا اين‌که به مرحله‌ي پيروزي خود، يعني پيروزي انقلاب اسلامي رسيد.

 

 

 

استمرار جهاد تا به امروز

 

بعد از آن هم، تا به امروز، در اين کشور جهاد بوده است. چون ما دشمن داريم. چون دشمنان ما، از لحاظ نيروي مادّي، قوي هستند. چون اطراف و جوانب ما را، از همه جهت، دشمنان گرفته‌اند. آنها در دشمني با ايران اسلامي، جدّي هستند و سرِ شوخي ندارند؛ چون مي‌خواهند از هر راهي که شد ضربه بزنند. پس، در ايران اسلامي، هر کس به نحوي در مقابل دشمن - که از اطراف، تيرهاي زهرآگين را به پيکر انقلاب و کشور اسلامي، نشانه رفته است - تلاشي بکند، جهاد في سبيل اللَّه کرده است. بحمداللَّه، شعله‌ي جهاد بوده است و هست و خواهد بود.

 

البته يکي از جهادها هم «جهاد فکري» است. چون دشمن ممکن است ما را غافل کند، فکر ما را منحرف سازد و دچار خطا و اشتباهمان گرداند؛ هر کس که در راه روشنگري فکر مردم، تلاشي بکند، از انحرافي جلوگيري نمايد و مانع سوءفهمي شود، از آن‌جا که در مقابله با دشمن است، تلاشش «جهاد» ناميده مي‌شود. آن هم جهادي که شايد امروز، مهمّ محسوب مي‌شود. پس، کشور ما امروز کانون جهاد است و از اين جهت هيچ نگراني‌اي هم نداريم. الحمدللَّه مسؤولين کشور خوبند. مسؤولين در بخشهاي مختلف - مجلس، قوّه‌ي قضائيّه، نيروهاي مسلّح، آحاد مردم - همه و همه در جهادند و مملکت، مملکتِ جهاد في‌سبيل‌اللَّه است.

 

از اين جهت، بنده که بيشترِ سنگيني بارم اين است که نگاه کنم ببينم کجا شعله‌ي جهاد در حال فروکش کردن است و به کمک پروردگار نگذارم؛ ببينم کجا اشتباه کاري مي‌شود، جلوش را بگيرم - مسؤوليت اصلي حقير، همينهاست - از وجود جهاد در وضع کنوني کشور، نگران نيستم. اين را شما بدانيد!

 

 

 

نکته ي بليغ، عبرت گرفتن از تاريخ

 

منتها، نکته‌اي بليغ در قرآن است که ما را به فکر مي‌اندازد. قرآن به ما مي‌گويد: نگاه کنيد و از گذشته‌ي تاريخ، درس بگيريد.(68) حال ممکن است بعضي بنشينند و فلسفه‌بافي کنند که «گذشته، براي امروز نمي‌تواند سر مشق باشد.» شنيده‌ام که از اين حرفها مي‌زنند و البته، برف، انبار مي‌کنند! به خيال خودشان، مي‌خواهند با شيوه‌هاي فلسفي، مسائلي را مطرح کنند. کاري به کار آنها نداريم. قرآن‌که صادق مصدِّق است، ما را به عبرت گرفتن از تاريخ دعوت مي‌کند. عبرت گرفتن از تاريخ، يعني همين نگراني‌اي که الان عرض کردم. چون در تاريخ چيزي هست که اگر بخواهيم از آن عبرت بگيريم، بايد دغدغه داشته باشيم. اين دغدغه، مربوط به آينده است. چرا و براي چه، دغدغه؟ مگرچه اتّفاقي افتاده است؟

 

 

 

رجوع به تاريخ صدر اسلام

 

اتّفاقي که افتاده است، در صدر اسلام است. من يک وقت عرض کردم: جا دارد ملت اسلام فکر کند که چرا پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر، کار کشور اسلامي به جايي رسيد که مردم مسلمان - از وزيرشان، اميرشان، سردارشان، عالمشان، قاضي‌شان، قاري‌شان و اجامر و اوباششان - در کوفه و کربلا جمع شدند و جگر گوشه‌ي پيغمبر را با آن وضع فجيع به خاک و خون کشيدند؟!

 

خوب؛ انسان بايد به فکر فرو رود، که «چرا چنين شد؟» اين قضيه را بنده دو، سه سال پيش، در يکي دو سخنراني، با عنوان «عبرتهاي عاشورا» مطرح کردم. البته «درسهاي عاشورا» مثل درس شجاعت و غيره جداست. از درسهاي عاشورا مهمتر، عبرتهاي عاشوراست. اين را من قبلاً گفته‌ام. کار به جايي برسد که جلو چشم مردم، حرم پيغمبر را به کوچه و بازار بياورند و به آنها تهمت «خارجي» بزنند!

 

«خارجي» معنايش اين نيست که اينها از کشورِ خارج آمده‌اند. آن زمان، اصطلاح خارجي، به معناي امروز به کار نمي‌رفت. «خارجي» يعني جزو خوارج. يعني خروج

 

کننده. در اسلام، فرهنگي است معتني به اين‌که، اگر کسي عليه امام عادلْ خروج و قيام کند، مورد لعن خدا و رسول و مؤمنين و نيروهاي مؤمنين قرار مي‌گيرد. پس، «خارجي» يعني کسي که عليه امامِ عادل خروج مي‌کند. لذا، همه‌ي مردم مسلمان، آن روز از خارجيها، يعني خروج‌کننده‌ها، بدشان مي‌آمد.

 

در حديث است که «من خرج علي امام عادل فدمه هدر»؛ کسي که در اسلام، عليه امام عادلْ خروج و قيام کند، خونش هدر است. اسلامي که اين قدر به خونِ مردم اهميت مي‌دهد، در اين‌جا، چنين برخوردي دارد. به هنگام قيام امام حسين عليه‌السّلام کساني بودند که پسر پيغمبر، پسر فاطمه‌ي زهرا و پسر اميرالمؤمنين را عليهم‌السّلام را به عنوان خروج کننده بر امام عادل معرفي کردند! امام عادل کيست؟ يزيد بن معاويه! آن عدّه، در معرفي امام حسين عليه‌السّلام به عنوان خروج کننده، موفّق شدند.

 

 

 

چرا امت اسلامي دچار غفلت شد؟

 

خوب؛ دستگاهِ حکومتِ ظالم، هر چه دلش مي‌خواهد مي‌گويد. مردم چرا بايد باور کنند؟! مردم چرا ساکت بمانند؟! آنچه بنده را دچار دغدغه مي‌کند، همين جاي قضيه است. مي‌گويم: چه شد که کار به اين‌جا رسيد؟! چه شد که امّت اسلامي که آن قدر نسبت به جزئيّات احکام اسلامي و آيات قرآنش دقّت داشت، در چنين قضيه‌ي واضحي، به اين صورت دچار غفلت و سهل‌انگاري شد که ناگهان فاجعه‌اي به آن عظمت رخ داد؟! رخدادهايي چنين، انسان را نگران مي‌کند. مگر ما از جامعه‌ي زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهماالسّلام قرصتر و محکمتريم؟! چه کنيم که آن گونه نشود؟ خوب؛ به سؤالي که گفتيم «چه شد که چنين شد؟» کسي جواب جامعي نداده است. مسائلي عنوان شده است که البته کافي و وافي نيست. به همين دليل، قصد دارم امروز کوتاه و مختصر، درباره‌ي اصل قضيه صحبت کنم. آن‌گاه سررشته‌ي مطلب را به دستِ ذهن شما مي‌سپارم تا خودتان درباره‌ي آن فکر کنيد. کساني که اهل مطالعه و انديشه‌اند، دنبال اين قضيه تحقيق و مطالعه کنند و کساني که اهل کار و عملند، دنبال اين باشند که با چه تمهيداتي مي‌توان جلو تکرار چنين قضايايي را گرفت اگر امروز من و شما جلو قضيه را نگيريم، ممکن است پنجاه سال ديگر، ده سال ديگر يا پنج سال ديگر، جامعه‌ي اسلامي ما کارش به جايي برسد که در زمان امام حسين عليه‌السّلام رسيده بود. مگر اين‌که چشمان تيزي تا اعماق را ببيند؛ نگهبان اميني راه را نشان دهد؛ مردم صاحب فکري کار را هدايت کنند و اراده‌هاي محکمي پشتوانه‌ي اين حرکت باشند. آن وقت، البته، خاکريزِ محکم و دژِ مستحکمي خواهد بود که کسي نخواهد توانست در آن نفوذ کند. و الاّ، اگر رها کرديم، باز همان وضعيت پيش مي‌آيد. آن‌وقت، اين خونها، همه هدر خواهد رفت.

 

در آن عهد، کار به جايي رسيد که نواده‌ي مقتولينِ جنگ بدر که به دست اميرالمؤمنين و حمزه و بقيه‌ي سرداران اسلام، به درک رفته بودند، تکيه بر جاي پيغمبر زد، سرِ جگر گوشه‌ي همان پيغمبر را در مقابل خود نهاد و با چوبِ خيزران به لب و دندانش زد و گفت:

 

ليت اشياخي ببدرٍ شهدوا

 

جزع الخزرج من وقع الاسل

 

يعني: «کشته‌هاي ما در جنگ بدر، برخيزند و ببينند که با کشنده‌هايشان چه کار کرديم!» قضيه، اين است. اين‌جاست که قرآن مي‌گويد: «عبرت بگيريد!» اين‌جاست که مي‌گويد: «قُلْ سِيرُوا فِي الْأرْضِ...» در سرزمين تاريخ سير کنيد و ببينيد چه اتّفاقي افتاده است؛ آن‌گاه خودتان را برحذر داريد.

 

بنده، براي اين‌که اين معنا در فرهنگ کنوني کشور، ان‌شاءاللَّه به وسيله افراد صاحب رأي و نظر و فکر تبيين شود و دنبال گردد، نکاتي را به اختصار بيان مي‌کنم:

 

 

 

خواص وعوام جوامع

 

ببينيد عزيزان من! به جماعت بشري که نگاه کنيد، در هر جامعه و شهر و کشوري، از يک ديدگاه، مردم به دو قسم تقسيم مي‌شوند: يک قسمْ کساني هستند که بر مبناي فکر خود، از روي فهميدگي و آگاهي و تصميم‌گيري کار مي‌کنند. راهي را مي‌شناسند و در آن راه - که به خوب و بدش کار نداريم - گام برمي‌دارند. يک قِسم اينهايند که اسمشان را «خواص» مي‌گذاريم. قسم ديگر، کساني هستند که نمي‌خواهند بدانند چه راهي درست و چه حرکتي صحيح است. در واقع نمي‌خواهند بفهمند، بسنجند، به تحليل بپردازند و درک کنند. به تعبيري ديگر، تابع جَوّند. به چگونگي جوّ نگاه مي‌کنند و دنبال آن جوّ به حرکت در مي‌آيند. اسم اين قسم از مردم را «عوام» مي‌گذاريم. پس، جامعه را مي‌شود به «خواص» و «عوام» تقسيم کرد. اکنون دقّت کنيد تا نکته‌اي در باب «خواص» و «عوام» بگويم تا اين دو با هم اشتباه نشوند:

 

 

 

«خواص» چه کساني هستند؟

 

آيا قشر خاصّي هستند؟ جواب، منفي است. زيرا در بين «خواص»، کنار افراد با سواد، آدمهاي بي‌سواد هم هستند. گاهي کسي بي‌سواد است؛ اما جزو خواص است. يعني مي‌فهمد چه کار مي‌کند. از روي تصميم‌گيري و تشخيص عمل مي‌کند؛ ولو درس نخوانده، مدرسه نرفته، مدرک ندارد و لباس روحاني نپوشيده است. به‌هرحال، نسبت به قضايا از فهم برخوردار است.

 

در دوران پيش از پيروزي انقلاب، بنده در ايرانشهر تبعيد بودم. در يکي از شهرهاي همجوار، چند نفر آشنا داشتيم که يکي از آنها راننده بود، يکي شغل آزاد داشت و بالاخره، اهل فرهنگ و معرفت، به معناي خاص کلمه نبودند. به حسب ظاهر، به آنها «عامي» اطلاق مي‌شد. با اين حال جزو «خواص» بودند. آنها مرتّب براي ديدن ما به ايرانشهر مي‌آمدند و از قضاياي مذاکرات خود با روحاني شهرشان مي‌گفتند. روحاني شهرشان هم آدم خوبي بود؛ منتها جزو «عوام»بود. ملاحظه مي‌کنيد! راننده‌ي کمپرسي جزو «خواص»، ولي روحاني و پيشنماز محترم جزو «عوام»! مثلاً آن روحاني مي‌گفت: «چرا وقتي اسم پيغمبر مي‌آيد يک صلوات مي‌فرستيد، ولي اسم «آقا» که مي‌آيد، سه صلوات مي‌فرستيد؟!» نمي‌فهميد. راننده به او جواب مي‌داد: «روزي که ديگر مبارزه‌اي نداشته باشيم؛ اسلام بر همه جا فائق شود؛ انقلاب پيروز شود؛ ما نه تنها سه صلوات، که يک صلوات هم نمي‌فرستيم! امروز اين سه صلوات، مبارزه است!» راننده مي‌فهميد، روحاني نمي‌فهميد!

 

اين را مثال زدم تا بدانيد «خواص» که مي‌گوييم، معنايش صاحب لباسِ خاصي نيست. ممکن است مرد باشد، ممکن است زن باشد. ممکن است تحصيلکرده باشد، ممکن است تحصيل نکرده باشد. ممکن است ثروتمند باشد، ممکن است فقير باشد. ممکن است انساني باشد که در دستگاههاي دولتي خدمت مي‌کند، ممکن است جزو مخالفين دستگاههاي دولتي طاغوت باشد.

 

«خواص» که مي‌گوييم - از خوب و بدش - (خواص را هم باز تقسيم خواهيم کرد) يعني کساني که وقتي عملي انجام مي‌دهند، موضعگيري‌اي مي‌کنند و راهي انتخاب مي‌کنند، از روي فکر و تحليل است. مي‌فهمند و تصميم مي‌گيرند و عمل مي‌کنند. اينها خواصند. نقطه‌ي مقابلش هم عوام است. عوام يعني کساني که وقتي جوّ به سمتي مي‌رود، آنها هم دنبالش مي‌روند و تحليلي ندارند. يک وقت مردم مي‌گويند «زنده باد!» اين هم نگاه مي‌کند، مي‌گويد «زنده باد!» يک وقت مردم مي‌گويند «مرده باد!» نگاه مي‌کند، مي‌گويد «مرده باد!» يک وقت جوّ اين طور است؛ اين‌جا مي‌آيد. يک وقت جو آن طور است؛ آن‌جا مي‌رود! يک وقت - فرض بفرماييد - حضرت «مسلم»وارد کوفه مي‌شود. مي‌گويند: «پسر عموي امام حسين عليه‌السّلام آمد. خاندان بني‌هاشم آمدند. برويم. اينها مي‌خواهند قيام کنند، مي‌خواهند خروج کنند» و چه و چه. تحريک مي‌شود، مي‌رود دُور و بَرِ حضرت مسلم؛ مي‌شوند هجده هزار بيعت کننده با مسلم! پنج، شش ساعت بعد، رؤساي قبايل به کوفه مي‌آيند؛ به مردم مي‌گويند: «چه کار مي‌کنيد؟! با چه کسي مي‌جنگيد؟! از چه کسي دفاع مي‌کنيد؟! پدرتان را در مي‌آورند!» اينها دور و بر مسلم را خالي مي‌کنند و به خانه‌هايشان بر مي‌گردند. بعد که سربازان ابن زياد دور خانه‌ي «طوعه» را مي‌گيرند تا مسلم را دستگير کنند، همينها از خانه‌هايشان بيرون مي‌آيند و عليه مسلم مي‌جنگند! هر چه مي‌کنند، از روي فکر و تشخيص و تحليل درست نيست. هر طور که جوّ ايجاب کرد، حرکت مي‌کنند. اينها عوامند. بنابراين، در هر جامعه، خواصي داريم و عوامي. فعلاً «عوام» را بگذاريم کنار و سراغ «خواص» برويم.

 

«خواص»، طبعاً دو جبهه‌اند:

 

خواصِ جبهه‌ي حق و خواص جبهه‌ي باطل. عدّه‌اي اهل فکر و فرهنگ و معرفتند و براي جبهه‌ي حق کار مي‌کنند. فهميده‌اند حق با کدام جبهه است. حق را شناخته‌اند و براساس تشخيص خود، براي آن، کار و حرکت مي‌کنند.اينها يک دسته‌اند. يک دسته هم نقطه‌ي مقابل حق و ضد حقّند. اگر باز به صدر اسلام برگرديم، بايد اين طور بگوييم که «عدّه‌اي اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسين، عليهما السّلام هستند و طرفدار بني‌هاشمند. عدّه‌اي ديگر هم اصحاب معاويه و طرفدار بني‌اميّه‌اند.» بين طرفداران بني‌اميّه هم، افراد با فکر، عاقل و زرنگ بودند. آنها هم جزو خواصند.

 

پس «خواصِ» يک جامعه، به دو گروهِ «خواصِ طرفدار حق» و «خواصِ طرفدار باطل» تقسيم مي‌شوند.

 

شما از خواص طرفدار باطل چه توقّع داريد؟ بديهي است توقّع اين است که بنشينند عليه حق و عليه شما برنامه‌ريزي کنند. لذا بايد با آنها بجنگيد. با خواص طرفدار باطل بايد جنگيد. اين‌که ترديد ندارد.

 

همين‌طور که براي شما صحبت مي‌کنم، پيش خودتان حساب کنيد و ببينيد کجاييد؟ اين‌که مي‌گوييم سررشته‌ي مطلب، سپرده به دست ذهن؛ يعني تاريخ را با قصّه اشتباه نکنيم. تاريخ يعني شرح حال ما، در صحنه‌اي ديگر:

 

خوشتر آن باشد که وصف دلبران

 

گفته آيد در حديث ديگران

 

تاريخ يعني من و شما؛ يعني همينهايي که امروز اين‌جا هستيم. پس، اگر ما شرحِ تاريخ را مي‌گوييم، هر کداممان بايد نگاه کنيم و ببينيم در کدام قسمتِ داستان قرار گرفته‌ايم. بعد ببينيم کسي که مثل ما در اين قسمت قرار گرفته بود، آن روز چگونه عمل کرد که ضربه خورد؟ مواظب باشيم آن طور عمل نکنيم.

 

فرض کنيد شما در کلاس آموزش تاکتيک، شرکت کرده‌ايد. در آن‌جا مثلاً جبهه‌ي دشمن فرضي را مشخّص مي‌کنيد، جبهه خودي فرضي را هم مشخّص مي‌کنيد. بعد متوجّه تاکتيک غلط جبهه‌ي خودي مي‌شويد و مي‌بينيد که طراح نقشه‌ي خودي، فلان اشتباه را کرده است. شما ديگر در وقتي که مي‌خواهيد تاکتيک طرّاحي کنيد، نبايد مرتکب آن اشتباه شويد. يا مثلاً تاکتيک درست بوده؛ اما فرمانده يا بيسيمچي يا توپچي يا قاصد و يا سرباز ساده، در جبهه‌ي خودي، فلان اشتباه را کرده‌اند. مي‌فهميد که شما نبايد آن اشتباه را تکرار کنيد. تاريخ، اين گونه است.

 

شما خودتان را در صحنه‌اي که از صدر اسلام تبيين مي‌کنم، پيدا کنيد.

 

يک عدّه جزو عوامند و قدرت تصميم‌گيري ندارند. عوام، بسته به خوش طالعي خود، اگر تصادفاً در مقطعي از زمان قرار گرفتند که پيشواياني مثل امام اميرالمؤمنين عليه‌السّلام و امام راحل ما رضوان‌اللَّه تعالي عليه، بر سرِ کار بودند و جامعه را به سمت بهشت مي‌بردند، به ضربِ دستِ خوبان، به سمت بهشت رانده خواهند شد. اما اگر بخت با آنها يار نبود و در مقطعي قرار گرفتند که «وَ جَعَلْنا هُمْ اَئِمّةً يَدْعُونَ اَلَي‌النَّارِ و يا «اَلَمْ‌تَرَ اِلَي‌الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَةَاللَّهِ کُفْراً وَ اَحَلُّوا قَوْمَهُمْ‌ّ دارَالْبَوارِ. جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارِ»به سمت دوزخ خواهند رفت. پس، بايد مواظب باشيد جزو «عوام» قرار نگيريد.

 

 

 

چه کساني عوامند؟

 

جزو «عوام» قرار نگرفتن، بدين معنا نيست که حتماً در پي کسب تحصيلات عاليه باشيد؛ نه! گفتم که معناي «عوام» اين نيست. اي بسا کساني که تحصيلات عاليه هم کرده‌اند؛ اما جزو عوامند. اي بسا کساني که تحصيلات ديني هم کرده‌اند؛ اما جزو عوامند. اي بسا کساني که فقير يا غني‌اند؛ اما جزو عوامند. عوام بودن، دستِ خودِ من و شماست. بايد مواظب باشيم که به اين جَرگه نپيونديم. يعني هر کاري مي‌کنيم از روي بصيرت باشد. هر کس که از روي بصيرت کار نمي‌کند، عوام است. لذا، مي‌بينيد قرآن درباره‌ي پيغمبر مي‌فرمايد: «اَدْعُوا اِلَي‌اللَّهِ عَلي بَصِيرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي.»يعني من و پيروانم با بصيرت عمل مي‌کنيم، به دعوت مي‌پردازيم و پيش مي‌رويم. پس، اوّل ببينيد جزو گروه عواميد يا نه. اگر جزو گروه عواميد، به سرعت خودتان را از آن گروه خارج کنيد. بکوشيد قدرت تحليل پيدا کنيد؛ تشخيص دهيد و به معرفت دست يابيد.

 

خواص طرفدار حق هم دو گونه اند:

 

و اما گروه خواص. در گروه خواص، بايد ببينيم جزو خواصِ طرفدارِ حقّيم، يا از جمله‌ي خواص طرفدار باطل محسوب مي‌شويم. اين‌جا قضيه براي ما روشن است. خواص جامعه‌ي ما، جزو خواص طرفدار حقّند و در اين ترديدي نيست. زيرا به قرآن، به سنّت، به عترت، به راه خدا و به ارزشهاي اسلامي دعوت مي‌کنند. امروز، جمهوري اسلامي برخوردار از خواصِ طرفدارِ حقّ است. پس، خواصِ طرفدار باطل، حسابشان جداست و فعلاً به آنها کاري نداريم. به سراغِ خواصِ طرفدار حق مي‌رويم.

 

همه‌ي دشواري قضيه، از اين‌جا به بعد است. عزيزان من! خواصِ طرفدارِ حق، دو نوعند. يک نوع کساني هستند که در مقابله با دنيا، زندگي، مقام، شهوت، پول، لذّت، راحت، نام و همه‌ي متاعهاي خوبْ قرار دارند. اينهايي که ذکر کرديم، همه از متاعهاي خوب است. همه‌اش جزو زيباييهاي زندگي است. «مَتاعُ الْحَياةِ الُّدنْيا.» «متاع»، يعني «بهره». اينها بهره‌هاي زندگي دنيوي است. در قرآن‌که مي‌فرمايد «مَتاعُ الْحَياةِ الُّدنْيا»، معنايش اين نيست که اين متاع، بد است؛ نه. متاع است و خدا براي شما آفريده است. منتها اگر در مقابل اين متاعها و بهره‌هاي زندگي، خداي ناخواسته آن قدر مجذوب شديد که وقتي پاي تکليفِ سخت به ميان آمد، نتوانستيد دست برداريد، واويلاست! اگر ضمن بهره بردن از متاعهاي دنيوي، آن‌جا که پاي امتحان سخت پيش مي‌آيد، مي‌توانيد از آن متاعها به راحتي دست برداريد، آن وقتْ حساب است.

 

 

 

چه زماني وامصيبتاست؟

 

مي‌بينيد که حتّي خواصِ طرفدارِ حق هم به دو قسم تقسيم مي‌شوند. اين مسائل، دقّت و مطالعه لازم دارد. بر حسب اتّفاق نمي‌شود جامعه، نظام و انقلاب را بيمه کرد. بايد به مطالعه و دقّت و فکر پرداخت. اگر در جامعه‌اي، آن نوعِ خوبِ خواصِ طرفدارِ حق؛ يعني کساني که مي‌توانند در صورت لزوم از متاع دنيوي دست بردارند، در اکثريت باشند، هيچ وقت جامعه‌ي اسلامي به سرنوشت جامعه‌ي دوران امام حسين عليه‌السّلام مبتلا نخواهد شد و مطمئنّاً تا ابد بيمه است. اما اگر قضيه به عکس شد و نوع ديگرِ خواصِ طرفدار حق - دل سپردگان به متاع دنيا. آنان که حق شناسند، ولي درعين‌حال مقابل متاع دنيا، پايشان مي‌لرزد - در اکثريت بودند، وامصيبتاست!

 

اصلاً «دنيا» يعني چه؟ يعني پول، يعني خانه، يعني شهوت، يعني مقام، يعني اسم و شهرت، يعني پست و مسؤوليت، و يعني جان. اگر کساني براي حفظ جانشان، راه خدا را ترک کنند و آن‌جا که بايد حق بگويند، نگويند، چون جانشان به خطر مي‌افتد، يا براي مقامشان يا براي شغلشان يا براي پولشان يا محبّت به اولاد، خانواده و نزديکان و دوستانشان، راه خدا را رها کنند، آن وقت حسين‌بن‌علي‌ها به مسلخ کربلا خواهند رفت و به قتلگاه کشيده خواهند شد. آن وقت، يزيدها بر سرِ کار مي‌آيند و بني‌اميّه، هزار ماه بر کشوري که پيغمبر به وجود آورده بود، حکومت خواهند کرد و «امامت» به «سلطنت» تبديل خواهد شد!

 

جامعه‌ي اسلامي، جامعه‌ي امامت است. يعني در رأس جامعه، امام است. انساني که قدرت دارد، اما مردم از روي ايمان و دل، از او تبعيت مي‌کنند و پيشواي آنان است. اما سلطان و پادشاه کسي است که با قهر و غلبه بر مردم حکم مي‌راند. مردم دوستش ندارند. مردم قبولش ندارند. مردم به او اعتقاد ندارند. (البته مردمي که سرشان به تنشان بيرزد.) درعين‌حال، با قهر و غلبه، بر مردم حکومت مي‌کند. بني‌اميّه، امامت را در اسلام به سلطنت و پادشاهي تبديل کردند و هزار ماه - يعني نود سال! - در دولت بزرگ اسلامي، حاکميت داشتند. بناي کجي که بني‌اميّه پايه‌گذاري کردند، چنان بود که بعد از انقلاب عليه آنان و سقوطشان، با همان ساختار غلط در اختيار بني‌عبّاس قرار گرفت. بني‌عبّاس که آمدند، به مدّت شش قرن، به عنوانِ خلفا و جانشينان پيغمبر، بر دنياي اسلام حکومت کردند. «خلفا» يا به تعبير بهتر «پادشاهان» اين خاندان، اهل شُرب خمر و فساد و فحشا و خباثت و ثروت‌اندوزي و اشرافيگيري و هزار فسق و فجور ديگر مثل بقيه سلاطينِ عالم - بودند. آنها به مسجد مي‌رفتند؛ براي مردم نماز مي‌خواندند و مردم نيز به امامتشان اقتدا مي‌کردند و آن اقتدا، کمتر از روي ناچاري و بيشتر به خاطر اعتقادات اشتباه و غلط بود؛ زيرا اعتقادِ مردم را خراب کرده بودند.

 

آري! وقتي خواصِ طرفدارِ حق، يا اکثريت قاطعشان، در يک جامعه، چنان تغيير ماهيت مي‌دهند که فقط دنياي خودشان برايشان اهميت پيدا مي‌کند؛ وقتي از ترس جان، از ترس تحليل و

/ 2 نظر / 9 بازدید
علیرضا

شعار بالای صفحه رابردار.اگرهمهی حقیقت را همه بدانند که موسوی میشه رییس جمهور وتقلب لو میره!

ضد اسلام حقیقی‌

اهانت به امام خمینی اهانت به اسلام است اما برای اولین بار دشمن اسلام کفار و کمونیستها و صهیونیست‌ها و غیره نیستند. الحمد لله دشمنان اسلام همین ایرانیان مسلمان خودمان هستند. مرحبا به امام خامنه‌ای و جناب احمدی‌نژاد دیگر احتیاج به ضد اسلامی خارجی‌ نداریم و مثل خودرو در همین کشور عزیزمان ضد اسلامی تولید می‌کنیم. هرچقدر احمدی‌نژاد و خامنه‌ای بگن باز هم خودشان دو تا مخترع و تولید کننده ضد اسلامند.مرحبا مرحبا . خامنه‌ای و احمدی‌نژاد نباید به هیچ وجه اسم آیت‌الله عزیز امام خمینی را به زبان ببرند و اسم این روح خدا را نجس نمایند.